عکسها و شعر های حجت فرهنگدوست

@HojjatFarhang

Telegram:
HojjatFarhang@

Line ID
H.farhangdoost


Instagram:Farhangdoost_h

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۰۸
اسفند
#برای_اسفند

تو آمدی
خوب به یاد دارم!
/شبی بود که پونه های باغ
تا سحر در آغوش باران آمدن تو را جشن می گرفتند.../

آمدی تو  و من از همان شب می دانستم:
 بخت تو تنها و تنها رنگ سپید عشق است!
این را از کبوتری شنیدم که از باغ آغوشت می‌آمد...

هزاران سال پیش
پیش تر از پیش تر های قدیمی
تو در سرزمینهای شعرهای قلب من
در معیت باغ های صمیمی تر از عشق
تو در میان تاک های صبور مهربانی
تو در جان و جهان من قد کشیدی
حتی بزرگ تر از سرو قدیمی بهشت
و عشق
تنها سرودیست ثبت شده بر دفتر قلب تو:
وقتی که تو آمدی می بافت نگاه من یک شاخه اطلسی را به انبوه گیسوانت...

روزی تو را خواهم دید،
روزی که تو در چشمان من
 پیر شدن شعرهای عاشقی را  بیابی
و من در کمند گیسوانت جوانی عشق را....

ای رز صورتی عشق
به پیشواز بهار
به سرزمین های پر از امید اسفند خوش آمدی...

#حجت_فرهنگدوست
هشتم-اسفند96
۰۷
اسفند

#یار_دیرینه


چون هرشب 

امشب نیز از لب تاقچه می تکانم گرد‌ و غبار دلتنگی خودم را

می خواهم

/به سوی پیشترهای پیش،/

به سوی آغوش خورشیدی نگاهت

بازگردانم عقربه های ساعت را 

می خواهم به شیفتگی های نابالغ عشق

به تو

و به آن روزهای صمیمی بازگردانم جهت نگاه خودم را:

بگذار بگویمت،

 معتاد هوای بارانی عشق و قدمهایمان زیر نم نم باران هستم هنوز...


فراموشت کنم؟

چگونه از من می خواهی؟

چرا نگیرد دلم  از زمانه ای که گرفت از من تو را؟

مگر عاشق باشد دلی 

تا که بفهمد حال پرستوی گمشده ای که گیج است از صدای باران و غمگین از نبود یار دیرین


چرا نگیرم پی تو را از زمانه؟

من که به هوای دیدار تو

می شمردم و می‌شمارم،

لحظه به لحظه قدر ثانیه های دیدار را

بگذار بگویمت:

از هر غزل که در گوشم خواندی بپرس

تا بشنوی

سالهاست که در رگ‌ ها من

جریان شعر گونه بوسه های داغ تو هنوز جاریست!

 

#حجت_فرهنگدوست 

۵اسفند۹۶


۰۱
اسفند

بر دل پیر گرفته 

برصحن جوانی تمام دلتنگی هایم

از زبان برگ به برگ غبار آلود باغ پیر چشمانم

باریده چه زیبا بارانی دیشب!


یادم آمد که می‌گفتی 

/رقص کنان

میان حوضچه های پر از ابر و انوار آفتاب/

ببین چه صدای آشنایی دارد باران!


چون آهویی مست،

مرا ساعت ها

به کوچه خواهد کشاند باز این باران؟

اکنون که باران در بزرگراه رگ هایم

تو را می طلبند

اکنون که باید کوچه ها نگاهت را زیر باران رفت

سنگ صبور من به کجایی اکنون؟

باران ببار 

ببار که ندارم سراغ صدایی خوشتر از نفیر گرم تو!



بارانم و باز

دلم نبض صدای تو را می خواهد

دلتنگم و

دلم کمی با تو

باز هوای تو را می خواهد!



یادت نیست؟

یادت نیست از رقص گیسوان گندمیت میان غزل های آغوش بازوانم؟

به یادت نمانده

صحبت شمعدانی های لب پنجره اسفند مادر بزرگ قصه ها؟

چه سخت است مرا

که میان رگبار مکرر روزهای سخت

غایبند آن همه مریمی لب تاقچه آرزوها...



بارانم و باز

دلم نبض صدای تو را می خواهد

دلتنگم و

دلم کمی با تو

باز هوای تو را می خواهد!


چون فروغکی که هر صبح

از میان کومه کومه ابر و مه 

چون خورشید می کند شعر های مرا سلام:

ای سفر کرده ازمن

نام دیگر تو خورشید بود!


 ازمیان آن همه تردید،

دیگر هیچ چیز جز صدا نمانده برایم

هیچ!

چه کنم

/چون پیچکی که ندارد گریز/

 بسته پایم در خاطرات تو....


#حجت_فرهنگدوست

یکم اسفند ۹۶

۲۹
بهمن


#باغ_شراب

چه دوری سختی

 پهنای هزاران هزار فصل بی باران عبوس

به کوتاهی فرصت جاری شدن آوای پرستو در کالبد نسیم صبحگاهی

به هزاران آوای گلسنگ های کوههای هزار مسجد

به دلتنگی شقایق ها دره های بینالود

قسم به روی ماهت!

عجیب دلم امشب هوای آغوش تو دارد!


با توام

با تو که با قمری دلم به قهر نشسته ای

چه دوری سختی

گویی ماهها فاصله افتاده

 میان باران چشمان من و لبان خشک تو

چه دوری سختی!


تمام ماجرا به همین سادگیست:

پیکی از شعر هایم 

کمی شراب از اشکهایم

همه را ریخته ام به پای چنار پیر باغ

صبحی که مه فراگیرد باغ را

شاید کبوتری مست شود از هماغوشی صبح و باد

ببرد سلام مرا به آغوش تو

تو ای دور دور از‌من

تا بدانی

دلتنگی ام سخت تر می‌شود

اگر بارانی ببارد و تو نباشی قدم به قدم کوچه ها را با من....


#حجت_فرهنگدوست

29 بهمن1396

۱۵
بهمن


#زیبای_من


باد می‌وزد بر دشت

کنار برکه 

ایستاده در سکوت، 

قامت چند سپیدار 

و ماهی که می‌درخشد در آسمان

من تمام مسلسل ها را زیر خاک پنهان کرده ام

چند سیب سرخ برایت از آسمان خریده

عزیزم!

به پاس آمدنت،

انبوهی از مریمی ها را به شال ابرها سنجاق خواهم کرد!


بر روی این بوم

تصویر زلالی در ذهن من از توست:

گل های روسریت را تکان بده تا نقاشی امشبم زیباتر شود!


#حجت_فرهنگدوست 

#بهمن۹۶

۱۳
خرداد


#دلخوشی


دور از چشم دیگران

آرام آرام

زیر پوست تنم

تو را

در پژواک های قلبم پنهات می‌کنم!


هرشب

/کنار حواس گوش هایم/

 شعر هایت رامی خوانی

شاید 

شبیه دزدی خوشبخت

تمام شب 

به غنیمتی که از این دنیا دارم می اندیشم...


#حجت_فرهنگدوست 

#خرداد۹۶ 

@HojjatFarhang

۱۳
خرداد

#تو_از_منی


چون تکرار آوای آونگ لحظه ها

گذشت بر من

/من بی تو/

عصری دیگر...


گذشت

بر پشت خمیده شعرهایم

یکی دیگر از روزهای عمر

روزی که می توانست با تو 

/در جوار آفتاب/

باشد!

۱۳
خرداد

#برای_صلح
#برای_ستارههای_پرپر_شده_کابل
#افغانستان


نام تو چیست؟

از تپش سوزان عشق

از تکرار یک واژه پرسیدم:

دوستی!


خسته از نفیر نفرت

کنار صلح شب کابل

هنوز بوی خون تازه است اما...


 شبیست رویایی

و من از عشق تو مدهوشم

رویا از تو

من در پایین دست خیالت

با یادت هماغوشم...

۰۶
ارديبهشت

#ماندگار

آمده بودم
بی خبر
آزاد
آمده بود بگذرم .....

آمدی
آرام آرم از کناره های زندگی
چون ماهی خواب هایم شدی
چون سقوط کرده تو شدم
چون بی خویشتنم کردی
کجا می رود دیگر این تن رها شده در آغوش رهگذر تنت؟
۲۲
اسفند

#برای_تو

از تو گریزم نیست
تو را از من چه فرار؟

عشق
چه بهتان باشد
یا رسالت
بیگناهم!
ای ظلم شیرین
مرا تو با فرازهای نگاهت آشنا کردی!

۱۴
اسفند

#مسافردلتنگ

به سوی بوشهر
هواپیما
یال های آسمان را می شکافت
یادت هست می گفتم:
«چشم سیاه داری قربانت شوم من؟»


زیر پایم
تن صبور کویر طبس
در آغوش رگه هایی از نمک می درخشید:
کویر در شعر های من همیشه نفس می کشد!
«خانه کجا داری مهمانت شوم من؟»

تا تکامل مرگ غروب
شب پر ستاره کویر فرصت حضور نمی یافت
در شرق دور
«زهره» خودش را به آغوش شب می کشید
حوالی آسمان یزد
آسمان پر از دانه های  نور شد
از خودم پرسیدم:
دلتنگی نام کدام مشربه حیات است در آسمان؟

۱۸
بهمن

معصومکم،

قدر تو را فقط من می دانم وبس

پونه های نگاهت

در جوی به جوی شعرهایم 

نرگس گسیوانت

لا به لای سطور تنم

معصومه

ببین 

آمده بودم تا نیایی

نیامده ام که بروی...

۰۱
بهمن

#برای_معصومه 

#انتظار


معصومه ام

امروز جمعه است

معصومه جان،

جمعه های حواس من بیشتر به آسمانست

من و تمامی سرزمین های تشنه آرامش

ما هم منتظر تو هستیم که بیایی...


معصومه ام،

میخواهم برایت تازه شعری بخوانم

غزلی تازه و بس عاشقانه

معصومه،

سخت است دیگران را دیدن و تو نباشی!

چه کنم تو بیایی؟

۳۰
دی

#برای_معصومه


معصومه ام،

در این خشک سال پر از ابرهای بی باران

مرا چه غم؟

معصومه،

انگار همه جا سبز است

در این سرمای دی

مرا با فکر تو بهاران است

معصومه

«چشم هایت ترنم باران است»

۲۸
دی
هاجرم
اگر روزی چنگیز
 از  پشت دروازه نیشابور
سربازانش را فراخواند
روزی اگر
یراق عشق بستند اسب های فیروزه ای  چشمانت
من هم بر خواهم گشت!
من به تاریخ های قدیمی در عشق سخت معتقدم!

۲۵
دی

#جغرافیا_هاجر_عشق

به من می گویی کجاست ره آورد نذر
تا کی به امید استجابت دعا؟

هاجرم،
تمامی افراها
تک تک درختان امامزاده ای در اطراف «پهنه کلا» ساری
برادران جنگل های معابد بودایی فلات «تبت» اند!
من اما
نخ دعایم را به پای منابر نور
یا بر کنج شبستانی در دورست های یک مسجد چوبی خواهم بست،
من اعتقاد به آه غریب دارم!
هاجر،
دیشب که نبودی
من با سنگی صبحت کردم که تازه از کناره های دجله می آمد!
من یک قاصدک می شناسم که هرشب
از دامن یک نسیم پاک و معصوم به معراج می رود
من به پنهای عشق در گهواره نو معتقدم
کعبه اگر تو باشی،
با یک بوسه هم می شود طواف کرد!
من اینگونه،
«سعی» ام را می کنم،
هاجرم،
گاهی از صفا تا مروه یک قرن طول می کشد،
کعبه اگر تو باشی،
اگر هاجرم تو باشی!

۱۶
دی

#من_تو

قرارمان یک شب بود
یک شب
نه چندان زیاد در برابر عمر!


۱۳
دی

بازکن ذهن پنجره چشمانم را

مرا در جنگل گیسوانت پنهان کن

بخوان مرا!

به چاک گشوده عطر دستانت

برایم شعری تازه بخوان

شعری از چشمان گر گرفته گل های گندم زاران 

از قاب عکس کهنه قبیله عشق

از آوای پرستوهای گرفتار اندوه

زنده، اما مرده در قفس!


۱۰
دی

میان انقلابی ترین روز های دی

تو رخوت خوش جمعه ای...


مرا به تندترین روزهای اصول گرایی تنت ببر

اما بگذار جمعه ها را 

در سبز ترین آغوش اصلاح طلبت بگذرانم!

۰۵
دی

تا صبح سبز سپیدارها سر بزند

تا چشمه به آسمان پرواز کنند،

تا بیدار شوم از تو

و بگویم رو به آفتاب کهربایی:

سپیده سپیدم،

سلام...

خبرت نیست هنوز مرا؟