عکسها و شعر های حجت فرهنگدوست

@HojjatFarhang

Telegram:
HojjatFarhang@

Line ID
H.farhangdoost


Instagram:Farhangdoost_h

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

کوچه_های_خلوت_لبخند

سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۳۴ ق.ظ

#کوچه_های_خلوت_لبخند


آیا به فصل بیداری باغ

به خیال نگران من باز خواهند گشت قمری ها؟

من از آواز سرد قطار های رفتن می ترسم،

زمین بگذار این چمدان زمخت پاییز را

بیرون کن از تنت هجوم سرد سایه ها را

تو اگر نباشی

گیسوان سپیدار های دنیای مرا که ببافد؟




آنقدر دوری، دور

که بدون دستانم، فقط بر بالهای شوق

از نردبام آسمان شب بالا رفته ام

دلخوشی ام چیست؟

دیدن پروانه ای کوچک که پیراهن بهار را میان گیسوانش می بافد...



در میان اعتبار ابرهای بی گناه

همهمه زورق های پر از مه 

در بقچه های نجابت های ستارگان

به جستجوی لبخند های پنهان تو مشغولم

من و تو می دانیم،

چه خسته ،‌چه خسته ایم از مین های نفرت!


نذر جوانی عشق ویران شده ام

بر دیواری از سایه و مهتاب 

کنار خیال تو نشسته ام

اینجا،

در ایوان فیروزه ای باغ خدا

باران می بارد از گونه های هر ابرک عاشق

راستی می دانستی؟

من همیشه می نویسم بر اوراق باران شعر هایم  را!

می دانم روزی

هر شعر من بر کاج های بلند لانه خواهد کرد

روزی که تو از سفر های سرزمین های سرد

به کلاف آغوشم لانه خواهی کرد...


بگذار دستان تو را بگیرم

شاید فقط در خواب

بیا،

بیا زیر صحن عتیق آواز باران

عاشق شویم دوباره آغوش خورشید را

باران، 

نام دیگر نمازست در محراب شعرهایم

و من در خواب دیدم

روی شانه های ما 

هزاران قاصدک از آمدن تو می خوانند

ای گمشده میان تردید ابرها،

پیراهن سپیدی بپوش

میان آغوش باران‌ و پیراهن گیسوانت،

بباف تار و پود، به رج بکش زندگی ام را

زندگی مگر جز لحظه های سبز با هم بودن است؟


ای آشنا به زوایه های برهنه قلبم،

دستهایم را دوباره گم کن میان فصل تولدت!

ما را به دیگران چه؟

بگذار مهرت همیشه باران باشد بر غرور مردادی نامم!

بد یا خوب

مردم چشم ندارند ببینید ما را در آغوش گندم زارهای گیسوانت!


وقتی هزار، هزار  قمری 

چه آسان می‌گذرند از عرض های شانه هایت

با خود می اندیشم

مگر سفره مهربانی خدا را می شود جیره بندی کرد؟

عزیزم،

چه خوب است که کسی نمی داند

این جاذبه سیب گونه هایت را من اندازه کرده ام...


 صحبت از تو

سمفونی ماندگار نجابت است

می خواهم بیشتر بر کجاوه باران ببینمت

تنها باران می داند

و‌ تمامی مردانی که یکبار پیراهن عشق را پوشیده اند

اگر تو 

فقط به قامت یک لبخند،

سجاده ات را روبروی آفتاب پهن کنی

ایستاده مردن در آغوشت آروزی هر مرد است!


بی عشق

انگار فقط زنده راه می رویم 

اگر آفتاب پشت هر دریچه ابر را باور داری،

دوباره به لبخند بزن،

من همیشه گفته ام:

باران اگر ببارد 

من دوباره فلسفه ها خواهم بافت از شعر گونه هایت

تو اگر بخواهی

کوچه های خلوت لبخند ها ما هنوز اعتبار دارد..


شانزدهم آذر۹۵

#حجت_فرهنگدوست